سيد محمد باقر برقعى
240
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
منطق توفانىها تا شب زلف تو سرفصل غزلخوانيهاست * زندگى نامهء من شرح پريشانىهاست با تو من پنجرهاى رو به طراوت دارم * كه بهار نفسش گرم گلافشانىهاست طعم تصنيف تو در باور بلبل پيچيد * كه سحر تا به سحر محو غزلخوانيهاست از تو روزى خبرى داد نسيمى و هنوز * كوچه نورانى انبوه چراغانىهاست زورق شعر من از چشم تو بيرون نرود * رامِ دريا نشدن ، منطق توفانىهاست ما به كفرى كه تو پيغمبر آنى ، شاديم * گرچه دنيا پُرِ انواع مسلمانىهاست آى مجنون خيابان سلامت برگرد ! * عشق حسّيست كه مخصوص بيابانىهاست من در آغوش سلامت گل باغى نشدم * اين غزلها همهء پروردهء ويرانىهاست ليلاى صحرازاد پيش از اين هر چهار فصل روزگارم سرد بود * شانههايم بىبهار و شاخههايم زرد بود پيش از اين در التهابآباد داروخانهها * هرچه گشتم درد بود و درد بود و درد بود پيش از اين حتّى رديف شعرهاى خستهام * آتش و خاكستر و دود و غبار و گرد بود آه از آن بتها كه تنها كوچه گرد شهرتان * بىكسى گمنام ، رسوايى جنون پرورد بود از خدا پنهان نمىماند ، چه پنهان از شما * مثل زنها گريه سَر مىكرد ، يعنى مرد بود زندگى آنروز تا آنجا كه يادم مانده است * مثل تا اينجاى شعرم ، بىفروغ و سرد بود * ناگهان ، امّا يكى همرنگ من در من شكفت * شاد و شيدا عين گلهاى بهار آورد بود مثل شب ، مثل شبيخون ، مثل رؤيايى كه گاه * در شبان بىچراغم شعله مىگسترد ، بود ديدم آن ليلاى شورانگيز صحرازاد را * تازه مىفهمم چرا مجنون بيابانگرد بود !